از اونجایی که هرجا آدم میخواد بره یه سری اسباب و وسایل لازم داره من هم تصمیم گرفتم یه چیزایی مثل فرش و تابلو و این جور چیزا بیارم توی کلبه درویشیم. اما... اما دیدم این کلبه خیلی ساده است و هرچی تعلق کمتری دنبال خودم بکشم بیشتر میتون از این سادگی لذت ببرم. فرش این کلبه از خاکه.پس روی همون خاکا میشینم و میون پرتو نوری که از پنجره ی کوچیکش میاد دو رکعت نماز عشق بخونم و بعدش یه شب تا صبح واسه تعقیباتش نی بزنم و نی بزنم. دل بده تا برات از دل بگم. از حرم امن خودش. از چشام خواهش کردم که به اشکام بگن اونقدر روی گونه های روی سیاهم رکوع داشته باشند که یار رخصت دیدار بده.که دردم از یار است و درمان نیز هم....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:14 توسط عبد المهدی
|