|
رکعتان فی العشق لایصح وضوءهما الا بالدم (دو رکعت نماز عشق جز با وضوی خون صحیح نمی باشد)
|
شاه کولیها ی قلبم...
این آتشی که اینبار بر گردش طواف میکنی ، شعله ی کوچک یک شمع نیست
تا با نسیمی خاموش شود
شاه کولیها... هر نشان مقدسی که در نهان داری همراه رقصت کن؛
این آتش مقدسی است...
هر باد که بوزد دامنه اش بیشتر خواهد شد
سرخی آنرا بنگر... حکایت خون هزاران عاشق را در خود نهان دارد
حرارتش را به نظاره بنشین ... سوزندگی قلب صدها مجنون را به ارث دارد
این آتش عشق است
پس بزن موسیقی زیبای آبا و اجدادی ات را
زلف پریشان و کن وبرقص... طواف کن شعله های با شکوهش را
فرهاد روزی هزار بار لب بر این آتش نهاده است
برقص... گریه کن... بخند... نعره بزن..
چه نیکو زمانی را برگزیده ای برای سماع...شاه کولیها
خلوت شب.. چه سوز غریبی دارد اینبار نغمه هایت
آسمان را به گریه انداخته ای با رقصها و آوازهایت...
گریه ی آسمان این آتش را فروزنده تر خواهد ساخت...
... همین است ... درست میروی... در آغوش بکش این آتش مقدس را...
شاه کولیها ... کجایی؟ صدایت را نمی شنوم... رقصت را نمی بینم...
این آتش چرا شعله ور تر گشته است؟ ...
...خوشا به حالت کولی صوفی من... این سوختن مبارکت باشد...
خاکسترت را در کدام مسجد و دیر و صومعه وخانقاه و کلیسا بر باد دهم؟
راستی.... تو در کدام وادی دو رکعت نماز عشق را خوانده بودی؟
مرا نیز با خودت همسفر کن...
سلام.
جمعها و تشکیلاتهای خاص رفتار مخصوص خودشون رو می طلبند. هر جاییکه آدم میره باید یه جورایی خودش رو با رفتار اونا وفق بده.منظورم ظاهر سازی و اینجور حرفها نیست.منظورم تناسب با شرایط موجود جامعه به عنوان یه عضوی از جامعه است.طرز صحبت کردن آدم، ادبیات کلامیش، طرز لباس پوشیدنش و... همه برای مخاطبمون مهمه.حالا این مخاطب ممکنه یه فرد باشه یا مجموعه ای از افراد.
حتما" همه ی ما دوست داریم همیشه خودمون باشیم.راحت.اونی که هستیم. ولی خوب شرایط جامعه این رو می پسنده...
ولی من یه جایی رو میشناسم که اصلا" مهم نیست چه لباس داری، چه جوری حرف می زنی،لهجه ات چیه،قیافه ت چه جوریه واز اینجور چیزا. وقتی میخوای اونجا تقاضا کنی نیاز نیست بگردی دنبال کلمات قلنبه سلنبه و خاص اداری که منظورت رو بیان کنی. اونجا مهم اینه که قدم جلو بذاری.یا نه اصلا نیاز به قدم گذاشتن هم نیست. اونجا میتونی چشماتو ببندی و توی دلت هر حرفی که داشتی بزنی. خیلی مهمه... آدم بره پیش پادشاه عالم بدون اینکه نیاز به وقت قبلی و تشریفات اداری داشته باشی. میتونی هر آرزویی که داری و هر گرفتاری ای که داری رو بیان کنی و منتظر جواب باشی. خودش میگه :منو صدام کنین تا جوابتون بدم. میگه اگه یه قدم بیای ده قدم میام.خلاصه اینکه خیلی بارگاه باصفایی داره. بارگاهش خیلی نزدیکه...همینجا توی دلمون، حتی اگه دلمون سیاه باشه. ولی یه جورایی نامردیه که پادشاه عالم، بارگاهش رو بسپاره دست ما و ما اون رو الکی آلوده کنیم و هر کس و ناکسی رو راه بدیم. اوس کریم خیلی لوطیه و بامرامه ممکنه حتی به رومون هم نیاره ولی خب در دیزی بازه .... .
حالا بیاین چشمامون رو ببندیم و یه سر بریم بارگاه ملکوتی حضرت الوهیت، به دلمون، رک و پوس کنده حرفمون رو بزنیم و بگیم اوس کریم از همون روزی که ما رو آفریدی ، به غیر از معصیت چیزی ندیدی، خداوندا به حق هشت و چهارت، زما بگذر شتر دیدی...ندیدی
امشب شب قدر است . مخلص همه ی شما که دلاتون رو واسه پادشاه عالم حفظ کردین.واسه من روسیاه هم دعا کنین تا آدم شدم... وارث آدم
یه روز توی اتاق یه قطعه شعر افتاده بود سر زبونم :
دل من غصه نخور یه روز آقاتو می بینی............ میری تا کربلا، کنار مولات میشینی
ارباب جَوونیمو نذر چشات می کنم .. .................جونم رو بخوای آقاجون؛فدات می کنم
از اتاق که اومدم بیرون یکی از بچه های اتاق کناری که ظاهراً صدام رو از پنجره ی اتاقشون شنیده بود ، ازم پرسید چرا؟ گفتم چی رو چرا؟ گفت چرا جوونیت رو نذر چشاش می کنی؟ از این سؤالش جاخوردم.اما ناخودآگاه یه جواب مشتی دادم. گفتم راستش چون از جَوونیم با ارزشتر ندارم در ثانی نذر چشاش میکنم تا شاید برای یه لحظه هم که شده یه نگاهی به ما بندازه آخه میدونی که گر نگاهی به ما کند آقا،درد ما را دوا کند آقا... بنده خدا یه نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت التماس دعا حاجی!!
بعد که اومدم فکر کردم از جواب خودم خیلی حال کردم. می دونستم خودم به ذهنم نرسیده. از آقا خواستم نذرمو قبول کنه....
باز اول مهر شد و بازآمد بوی ماه مدرسه. دل آدم رو میبره به شور و هیجان و های و هوی روز اول مهر دوران دانش آموزی ، با همه ی بازیها و شادیها و استرسها و خاطرات و مشق شب و .... .
یادش بخیر زنگ انشای مدرسه. یادتون هست؟ فکر میکنم یه قسمت از زیباترین ساعتهای عمر من زنگای انشا بود... وای که چقدر برای رسیدنش لحظه شماری می کردم(برعکس زنگ املا!!!) . یه موضوع کلیشه ای و زیبا رو حتماً خاطر همه تون هست: علم بهتر است یا ثروت؟؟
یادمه اوایل همه می نوشتیم علم، و انشا تبدیل میشد به بحث در مورد فواید علم و علم آموزی و از اینجور حرفا. ( البته بماند که به دلیل کلیشه ای بودن موضوع همه ی کتابهای انشا در موردش مطلب داشتن و این باعث می شد که بعضی مواقع انشای بچه ها ناخودآگاه شبیه هم بشه(بس که این بچه ها مثل هم فکر می کردن!!)). بعدها که یه خورده رشد کردیم مثلاً سوم راهنمایی انشاها تغییر کرد. یه عده ثروت رو بهتر میدونستند و یه عده هم علم در کنار ثروت و بخش عمده ای هم (شاید به دلیل همون کتابهای انشا) همچنان علم رو ستایش می کردند.
این روزا که توی جامعه هم بازار علم ( به معنای مدرک) گرم شده و هم بازار ثروت؛ با خودم آرزو می کنم کاش میشد دوباره یه زنگ انشا میرفتم و می نوشتم که هیچ کدومش ارزش نداره اگه جای یه پارادایم مهم بینشون خالی بشه. اگه فول پروفسور هم بشی مثل انیشتین، یا اگه بشی بیل گیتس هیچکدوم پشیزی ارزش نداره اگه اون پارادیم نباشه... اگه گفتین چی؟؟
همون چیزی که این روزا نخ نما شده و مشتریاش رو از دست داده. همون چیزی که دیگه گرمی بازار نداره و همون چیزی که امروز فقط یه اسم توخالی ازش مونده: "اخلاق و انسانیت و عاطفه"
اگه اینها بودن کنار علم شاید دیگه بمب اتم ساخته نمیشد. اگه بودن کنار ثروت اینهمه کارخانه های عظیم تسلیحات سازی ساخته نمیشد تا بشریت تیشه به ریشه ی خودش بزنه.شاید اگه بودن دیگه امروز این همه آمار فسادهای اقتصادی و اخلاقی و ...بالا نبود. چقدر زیبا مشید اگه عاطفه و محبت توی نگاه همه موج میزد. اون موقع میشد به گلها هم گفت "شما" . اما افسوس که....
یه زنگ انشای دیگه هم تموم شد. اینقدر غرق شده بودم که یادم رفت زنگ تفریح خورده. تا ناظم نیومده برم از کلاس بیرون.فعلاً..