تبليغاتX
ر کعتان فی الع ش ق
رکعتان فی العشق لایصح وضوءهما الا بالدم (دو رکعت نماز عشق جز با وضوی خون صحیح نمی باشد)

سلام. اصلاْ فکرش رو هم نمیکردم که بیاد دوباره اینجا و وبلاگ منو ببینه. ایمیل بذاره و برام مشکلش رو توضیح بده. نیلوفر خانوم واقعاْ از اینکه خواهشم رو قبول کردی ممنونم. نمیدونی چقدر به من منت گذاشتی. و باز ممنونم که اجازه دادی ایمیلی که فرستاده بودی رو بذارم توی وبلاگم. نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که ایمیلت رو بذارم و از بقیه خواهش کنم باهات صحبت کنن . به خدا زندگی خیلی قشنگتر از ایناس که تو فکر میکنی. هر کسی توی زندگیش یه اشتباهایی میکنه. دلیل نمیشه که از قطار زندگی پیاده بشی. ازت خواهش میکنم باز هم بیا اینجا و نظرات دوستانت رو بخون. خواهش میکنم. ضرری نداره. ما هم که تو رو نمیشناسیم. فرض کن برادر و خواهرات انجان. منتظرتیم:

(ایمیل در ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:39  توسط عبد المهدی  | 

سلام. عبادات قبول

دو  نکته از سهراب:

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت، از یاد من و تو برود....

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

گاهی اوقات اگه همین دوتا نکته مدّ نظرمون باشه خیلی از سر در گمیها حل میشه. اینکه ما یادمون باشه زندگی واقعاً خیلی بیشتر از این ارزش داره که ما بخوایم با روزمره شدن،ضایعش کنیم یا گاهی از اوقات ارزشش رو اونقدر بیاریم پایین که تبدیل بشه به یه لباس بی ارزش و  هر وقت یه لکه ی کوچیک روش افتاد بذاریمش کنار...

مگه چقدر قراره زندگی کنیم؟ هر دقیقه ای که الکی به بطالت بگذرونیم،چطوری میخوایم جبرانش کنیم؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:30  توسط عبد المهدی  | 

سلام . خواهر محترمی به نام نیلوفر کامنت زیر رو برام گذاشته بودن .

من نیلوفر هستم.دختری 21 ساله که حداکثر دو هفته ی دیگه زنده ام. فقط میخواستم بگم حالم از تو و تفکر تو  و امثال تو به هم میخوره. اصلا" حالم از هرچی مرد تو این دنیاهست به هم میخوره.شما همتون از هم بدترین.یه مشت عوضی و نامرد. خوشحالم که دوهفته ی دیگه به زندگی کردن توی فضایی که شما مردها زندگی میکنین خاتمه میدم. جهنم رو به این زندگی ترجیح میدم.

نکته خاص اینه که ایشون ۳۱۳ امین نفر هستن و من توی پست قبلی یه قولی داده بودم.اما نه ایمیلی گذاشتن و نه آدرس سایت یا وبلاگی که ازشون خواهش کنم بیشتر توضیح بدن.آخه چی شده؟ منظورشون از خاتمه دادن به زندگی چیه؟ جریان دوهفته ی دیگه چیه؟از وقتی که این کامنت رو دیدم اعصابم بهم ریخته. همش توی فکر ایشون هستم. خواهش میکنم اگه دوباره منت نهادند و به این وبلاگ محقر سر زدن لطف کنن حداقل یه ایمیل بذارن تا من ببینم چرا...چی شده؟ یعنی چیزی هست که ارزشش از زندگی کردن هم بیشتر باشه؟ ... از بقیه ی دوستان هم خواهش میکنم کمک کنین . به نظر شما جه جوری میشه ایشون رو پیدا کرد؟ ظاهرا" از ما مردا خیلی بدشون میاد از خانما یی که این پست رو میخونن خواهش میکنم ازشون بخوان به خاطر اونا هم که شده یه نشونی از خودشون بذارن تا ببینیم چه کاری از دستمون بر میاد.خوشحال میشم شما هم اگه توی وبلاگتون اینو بذارین. ... خدایا کمک کن ...یا امام زمان

امیدوارم یه شوخی ساده باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:50  توسط عبد المهدی  | 

خوابیم و حقیقت به خدا نیست به جز این:

ما غایب و او منتظر آمدن ماست.......

ما غایب و او منتظر آمدن ماست ..........

سلام. اومدم وبلاگ دیدم شمارنده ی وبلاگ داره به 313 نزدیک میشه. یاد 313 یار امام زمان افتادم. از دوست عزیزی که 313 امین نفر باشن خواهش میکنم توی کامنتشون این عدد رو بذارن، (یه هدیه ی خوب پیش من دارن). به امید اینکه لیاقت داشته باشیم جزء 313 نفر یار مولامون قرار بگیریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط عبد المهدی  | 

اس ام اس بازی و بلوتوث بازی الان به یکی از سرگرمیای رایج تبدیل شده. سر کلاس که میری اون استاد بنده ی خدا با تمام شور و شوق درس میده و اون ور بر و بچ مشغول اس ام اس بازی و بلوتوث بازین. آدم یاد این شعر زیبا میافته: 

                     معلم پای تخته،

صورتش از درد رنگین است؛

                                                     ولی...آخر کلاسیها،

                                        لواشک را یواشک بین هم تقسیم میکردند.

حالا به انواع زشت و بدش کاری ندارم که این وسط بعضی مواقع چیزای خوبی رد و بدل نمیشه و حکایت همیشگی همون چاقو که هم استفاده ی خوب میشه ازش کرد و هم بد، تکرار میشه؛ گاهی جمله های خیلی حکیمانه از مخ دوستان تراوش میکنه و واقعا آموزنده است. توی این پست میخوام چندتا از این تیپ اس ام اسا که این چند وقته برام رسیده رو براتون بذارم.(البته اگه واسه شما تکراری بود ببخشین):

*        مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنن
         
مغزهاي متوسط درباره حوادث
         
مغزهاي کوچک درباره مردم

*  مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت

*  مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

*  محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکنی

*  ديگران را ببخش نه به اين خاطرآنکه آنها لياقت بخشش تو را دارند بلکه به اين خاطر توکه لياقت داري آرامش داشته باشي

*  عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود

*  راز شادي در لذت پاک بردن از چيزهاي ساده است

واسه امروز بسه. امیدوارم روی معنیش فکر کنیم و ازشون استفاده ببریم.(البته امیدوارم که دوستانی که وبلاگاشون تو خطه اس ام اس و ... است فکر نکنن خواستم پا توی کفش اونا کنم.ما کوچیکشونیم)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط عبد المهدی  | 

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی

خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی؟

به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند

برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی؟

زپرنیان بسترت شبی جدا نبوده ای

پرند خواب را زخود چرا جدا نمی کنی؟

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی؟

سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دهد

به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی؟

دل تو مانده در قفس جدا ز اشیان خود

پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی؟

زاشک نقره فام خود به کیمیای نیمشب

مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی؟

 

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای

که روی عجز و بندگی به کبریا نمی کنی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط عبد المهدی  | 

از دیروز که اعلام شد که هلال ماه مبارک رمضان دیده شد، یه استرس غریب وجودمو فراگرفت. نمیدونم چرا. راستش مدتهاست که دلمو زنگار گرفته.خیلی غرق توی دنیا و پول و درس و بحث و ... شدم.مدتهاست که گناه کردن برام اون قبح و زشتی بچگیامو نداره. مدتهاست حس می کنم دیگه نیاز نیست که شیطون خودش رو خیلی به زحمت بندازه تا منو رو جذب کنه، حس می کنم با یه اشاره ی اون، خودم میرم طرفش و حتی گاهی نیاز به اشاره ی شیطون یا نوچه هاش هم نیست من خودم اونا رو دعوت میکنم. دلم برای نفس لوامه م میسوزه. طفلک دیگه نا امید شده از سرزنش کردن من. غول اماره اونقدر گنده شده و اونقدر به حرفاش گوش کردم که دیگه فرصت نفس کشیدن هم به فرشته های لوامه و مطمئنه نمیده. مدتیه وقتی می شنوم:

**یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة**

میبینم اثری از نفس مطمئنه تو وجودم نذاشتم پس با چه رویی به سوی خدا برگردم؟ وقتی توی نماز میگم ** ایاک نعبد و ایاک نستعین** یه نفر توی درونم بهم میگه خالی بند! تو کجا فقط خدا رو بندگی میکنی و فقط از خدا یاری میخوای؟ تو بنده ی دنیا و مافیها شدی.

خلاصه همینقدر بگم که قصه م خیلی درامه،اونقدر درامه که ایدز پیش درد من زکامه!! خیلی به ماه رمضون امسال چشم امید بستم. آخه شیطون تو زنجیره، آخه خدا این ماه بیشتر می بخشه. اما... اگه امسال هم ببینم که رمضان هم بگذشت و دل من پاک نشد؛اون وقت چه جوری جبران کنم. استرس دارم.میترسم نتونم از بهره های این ماه استفاده کنم یعنی توفیقش رو نداشته باشم. حس می کنم قرآنم خیلی از دستم دلخوره، چون یه جورایی در حقش نامردی کردم.تنهاش گذاشتم. به خودم قول داده بودم که ماه رمضون جبران میکنم. دلم هوای مست شدنهای شبانه ی گذشته رو کرده. چرا بر اسب گمراهی سوارم؟چرا حال نماز شب ندارم؟ چرا فکری به حال دل نکردم؟نماز خویش را کامل نکردم؟......

خدایا! یگانه معشوق و معبودم کمکم کن. کمکم کن تا آدم شدم. میگن عالم شدن چه آسان...آدم شدن محال است. ولی خدا تو این محال رو برام ممکن کن. این تویی که "کن فیکون"میکنی. این تویی که  مقلب القلوب و الابصاری. پس خدای من یاریم کن تا قلبم رو برای تو ثابت نگه دارم.خدایا این ماه رمضون رو برای ما ماهی قرار بده که مشمول لطف و رحمتت قرار بگیریم. وقتی فکر می کنم که امام زمانم از من راضی نیستن ،هزار بار آرزوی مرگ میکنم تا بیشتر از این دل آقام رو نشکنم.خداجون کمکم کن توی این ماه دل مولام از من نرنجه...آمین

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:13  توسط عبد المهدی  | 

"آنانکه با طلوع خورشید از خواب بیدار می شوند نمازشان قضاست"

گل نرگس (روحی فداه) خورشید زمانه که اکنون در پس پرده ی عشق از وجودش بهر می گیریم....

اگه میخوایم نمازمون قضا نشه قبل از طلوعش بهش اقدا کنیم :

دو رکعت نماز عشق میخوانم،اقتدا می کنم به گل نرگس قربت الی الله

@@@@@@@@@@

.

.

.

زود صفهای جماعت رو پر کنین.ماه رمضون فرصت خیلی خوبیه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:29  توسط عبد المهدی  | 

6 سال از وقوع حادثه ی 11سپتامبر میگذرد. خوب یادم می آید که همان اوایل، استاد تائب چطور این حادثه را در کلاس موشکافی  کرد و زمانی که همه در تب و تاب مقصر این حادثه بودند، انگشت اتهامش را به سمت آمریکا دراز کرد  مقصر اصلی را خود آمریکا دانست. و اکنون بعد از گذشت 6 سال آرام آرام مردم دنیا می فهمند که ماجرا از زیر سر خود دولت آمریکا آب می خورد.

حدود 30 سال قبل دولت آمریکا همین سناریو را برای کوبا طراحی کرد. زمانی که فیدل کاسترو را مانعی جدی در راستای اهداف استعمارگراینه ی خود دید. آمریکا ناوهای جنگی خود را در ساحل گوانتانامو منهدم کرد و مقصر را کوبا دانست.هواپیماهای مسافربری را می ربود، در شهرهای آمریکا نا امنی ایجاد می کرد و تمام آنها را جنایات کوبا و کاسترو می شمرد. و این طرحی بود که جان کندی 12 بار آن را وتو کرد و سرانجام سه ماه بعد از آخرین وتو به طرز مشکوکی ترور شد.

و بعد از سالها در آغز قرن 21، تروریست دولتی آمریکا با هدف تخریب چهره ی اسلام در دنیا و یافتن بهانه ای برا برخوردهای سلطه جویانه ی خود در دنیا و سایر اهداف اقصادی بوش ، طرح انهدام برجهای مرکز تجارت جهانی مشهور به برجهای دوقلو را در 11 سپتامبر اجرا نمود.

دولت بوش در این میان با مظلوم نمایی انگشت اتهام خود را به سمت اسامه بن لادن که خود از نیروهای خلف و سرسپردگان یهود و مسیحیت صهیونیسم بود- به عنوان نماینده ی جامعه ی مسلمان گرفت و دست به اقدامات وحشتناکی زد.

اسناد زیادی از سرمایه داران امریکایی در برجها وجود داشت که نابودی این اسناد می توانست کمکی برای غول پوشالی و بحران زده ی اقتصاد امریکا باشد. از طرف دیگر پس از این ماجرا دولت ارمیکا به راحتی توانست به افغانستان و سپس عراق حمله کند و آنها را به تصرف خود درآورد. پس از 11 سپتامبر جنایتهای امریکا کاملا" توجیه پذیر شد و هر غلطی را به بهانه ی دفاع از دولت مظلوم!!!! امریکا و حادثه ی 11 سپتامبر مرتکب گردید.

           اما نکات مشکوک ماجرا:

اول سابقه ی آمریکا در اجرای سناریویی مشابه با همین حادثه در مورد کوبا که بعد از سالها اسناد آن افشا گردید. دوم نفعهایی بود که آمریکا بعد از این ماجرا به عنوان برگ برنده بدست آورد. برادر بوش از سه سال قبل از حادثه به عنوان مسئول امنیت برجها و کنترل خطوط هوایی منطقه را به عهده گرفت. پسرعموی بوش نیز در همان زمان به عنوان مدیر عامل برجها انتخاب شد. اگر شما فیلم اصابت هواپیما را به برجها بررسی کنید و آن را اسلاید اسلاید نمایید خواهید دید که هیچ اسلایدی لحظه ی برخورد هواپیما را نشان نمی دهد و برخورد هواپیما یک شگرد بسیار حرفه ای سینمایی می باشد. عرض دو بال هواپیما حدود 80 متر بوده است و عرض برج حدود100 متر ؛حالا تصور کنید اگر هواپیمایی با 80 متر عرض به 100 متر فضا اصابت کند بخش زیاد از آن را خواهد گرفت و این درحالی است که اگر به فیلم حادثه نگاه کنید عرض هواپیما در حد یک یا چند پنجره از برج نشان داده می شود. اگر هواپیمایی به یک برج اصابت کند ابتدا آن قسمت از برج فرو می ریزد که هواپیما به آن اصابت کرده است اما در فیلم می بینید که چهارستون برج با هم فرو می ریزد و این بیشتر به یک بمبم گذاری شباهت دارد و نه برخورد هواپیما. روز حادثه هیچ یهودی ای در برجها نبوده است. هیچ کس در اطراف برجها صحنه ی برخورد هواپیما را ندیده است ، آنچه مردم دیده اند فرو ریختن برجها بوده است. این دلایل و دهها دلیل دیگر قبل و بعد از ماجرا وقتی کنار هم می گذاریم،پازل معمای ماجرا تکمیل می شود و چهر ه ی شیطان بزرگ نمودار می گردد.

ماجرای خود زنی آمریکا شبیه به شیطنتهای کودکانه ی یک بچه نادان است که برای متهم کردن کودک همسایه دست و صورت خود را زخمی نماید تا وی را متهم کند. اما آنچه این میان مانع از تحلیل مردم شده بود سرعت حوادثی بود که مسلل وار اتفاق میافتاد و ذهن را از تحلیل ریشه ی حوادث بامی داشت. بلافاصله بعد از حادثه جنگ افغانستان آغاز شد. به محض اینکه دغدغه ها در مورد افغانستان فروکش کرد مسئله ی پرونده ی هسته ای ایران، جنگ لبنان، جنگ عراق و... . سرعت حوادث سازمان یافته ، قدرت تحلیل را از مردم گرفت و نتیجه آن می شود که تازه بعد از 6 سال مردم دنیا آرام آرام به ماجرا پی می برند هرچند هنوز هم تعداد آنهایی که تلنگر آگاهی در آنها خورده است، بسیار بسیار ناچیز است.بحثم را با یک حکایت پایان می دهم:

"فردی در مجلسی گفت :شنیده ام امامزاده ای را در مکه روی مناره، روباه پاره اش کرده است.جمع خندیدند و گفتند: اول اینکه امامزاده نبود و پیغمبرزاده بود،دوم اینکه مکه نبود و کنعان بود،سوم اینکه بالای منار نبود و ته چاه بود ،چهارم اینکه روباه بنود و گرگ بود و سوای از همه ی اینها اصل ماجرا دروغ بود". حالا شما خود ربط 11 سپتامبر را با این حکایت بررسی کنید.

 منبع: دل نوشته های یک دانشجو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:26  توسط عبد المهدی  | 

حتما تا حالا نامه ی چارلی به دخترش رو خوندین. دین ما پر از جمله های بسیار پر محتواتر و زیباتره. ولی نگاه به برهنگی و فرهنگ غربی از دیدگاه کسی که خودش توی اون جامعه بزرگ شده و از اسطوره های هنر غرب می باشد خیلی جالب است حتی اگه بارها اون رو خونده باشیم.

 

چارلي چاپلين ، هنرمند بزرگ سينما ، سينماگري که در آثارش به انسان ارج نهاده و فساد و تباهي را با طنز به باد انتقاد گرفته ، نامه اي به دخترش جرالدين دارد که از با ارزش ترين نوشته هاي اوست . نوشته هاي چاپلين سرشار از نکته هاي هشدار دهنده به انسان خصوصا دختران و زنان در باب زندگي و زيستن شرافتمندانه است . با هم نامه او را به دخترش مي خوانيم :

جرالدين دخترم ، از تو دورم ولي يک لحظه تصور تو از ديدگانم دور نمي شود . اما تو کجايي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر پر شکوه « شانزه ليزه » ، در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد ، بنشين و نامه مرا بخوان ... هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شکند.

 

جرالدين دخترم : پدرت با تو حرف مي زند ! شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد . آن شب است که اين الماس ، آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط حتمي است روزي که چهره يک اشراف زاده بي بند و بار تو را بفريبد آن زمان بند بازي ناشي خواهي بود ، بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند . از اين رو دل به زر وزيور مبند ، بزرگترين الماس اين جهان ، آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه ما مي درخشد . اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يک دل باش و به راستي او را دوست بدار .

 

دخترم ، هيچکس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان  نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن خود را به خاطر آن عريان کند . برهنگي بيماري عصر است . به گمان من تن تو بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است .

 

جرالدين دخترم ، با اين پيام نامه ام را به پايان مي رسانم . انسان باش زيرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:24  توسط عبد المهدی  | 

خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک‏زار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بلغزم. تو مرا درد و غم کردی، تا هم‏نشین محرومین و دل‏شکسته‏گان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلب‏های عشاق بسوزم.تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت‏زده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.غم و درد؛خدایا! تو را شکر می‏کنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی، و غم‏ها و دردهای خدایی دادی، که زیبا و متعال بود.

(عارف شهید دکتر مصطفی چمران)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط عبد المهدی  | 

سلام.

ماه زیبای رمضان هم شروع شد. همیشه ماه رمضون که میشه یاد بچگیام میافتم. حال و هوای سحرهایی که بیدار میشدم و به نیت روزه ی کله گنجیشکی روزه میگرفتم. ظهر که میشد خسته و کوفته از مدرسه میومدم و میدیدم مامان برام ناهار آماده کردن و من وقتی میدیدم که بقیه ی خونواده هنوز روزه دارن یه جورایی رگ غیرتم به جوش می اومد و پافشاری می کردم که الا و بلا من هم روزه م رو باز نمی کنم و میخوام تا افطار صبر کنم. چند دقیقه مونده به افطار سفره ی باصفای افطار رو پهن می کردیم و منتظر میشدم تا اذون بدن و من با تمام وجود به سمت نون و پنیر و خرما و... حمله ور بشم، انگار نه انگار که من همونیم که از صبح تا حالا هر چی مامان و بابا میگن بدنت ضعیف میشه و تو هنوز به سن تکلیف نرسیدی به روی خودم هم نمیاوردم که گرسنه م شده.

چه روزای قشنگی. اصلا" ماه رمضون ماه خیلی قشنگیه. واقعا آدم احساس میکنه مهمون خداست.میشه خدا رو دید، بوی خدا رو حس کرد و با تموم وجود روی ماه خدا رو بوسید.

یادمه بچه که بودم اگه به شوخی هم یه دروغی می گفتم وقتی یادم میومد که روزه هستم ، چارستون بدنم میلرزید که نکنه روزه م باطل بشه .حتی اگه یه موقع تکلیفام رو نمی نوشتم به خودم اجازه نمی دادم که به دروغ مثل سابق بهونه تراشی کنم. و معلمام هم این نکته رو درک می کردن و مطمئن بودن که من توی ماه رمضون دروغ نمیگم. وقتی هم ماه رمضون تموم میشد بنا به عادتی که کرده بودم دیگه دروغ نمی گفتم. ولی الان...

الان از روزه فقط گرسنگی و تشنگیش واسم میمونه. از صبح که پا میشم واسه سحری خوردن تا شب، روزه م رو هزار بار با هزار جور گناه صغیره و کبیره افطار می کنم و ککم هم نمی گزه. ماه رمضون هم که تموم میشه انگار نه انگار که یه ماه مهمون خدا بودم و شیطون توی این یه ماه توی غل و زنجیر بوده. فقط بعد از ماه مبارک یه 5-6 کیلویی اضافه وزن پیدا می کنم چون سحری که مثل ... میخورم تا در طول روز یه وقت گرسنه م نشه تا خدای نکرده، زبونم لال یاد فقیر فقرا بیافتم و موقع افطار هم که مثل ... میخورم چون خیر سرم از صبح گرسنگی کشیدم(قربت الی الله!!!) و بعد از اینکه حسابی صیغه ی بلعت رو صرف کردم و شکم مبارک از شدت پرخوری به نفس نفس افتاد دستی بهش میکشم و با لهجه ی فصیح عربی میگم:

ظلمت نفسی!!!!!!!!!!!!

یه ماه رمضون دیگه داره میرسه. یه بار دیگه مهمونی خدا. خوش به حال شما که دلاتون مثل آینه ی بچگی پاک و صاف و زلاله و بیشترین بهره رو از این ماه مبارک میبرین. واسه من هم دعا کنین تا امسال بتونم از این ماه مبارک استفاده کنم و یه قدم در جهت آدم شدن جلو بذارم....

 

(منبع: دل نوشته های یک دانشجو)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:51  توسط عبد المهدی  | 

خاک

خاک عاشقی می داند، گریه می کند،رنج می کشد و صبر می کند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هایش گریه می کند اما نمی میرد،خاک عاشقی صبور است، بر برگ های پاییز بوسه می زند، تقدیر جهان را عوض می کند، جهان را بیدار، و درختها را خواب می کند اما خود، هرگز نمی خوابد، خاک عاشقی صبور است، که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند، ومن،همان،که از خاک آمده ام، چو ن خاک عاشقم، و چون خاک، روزی صبوری را خواهم آموخت.

جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:39  توسط عبد المهدی  | 

سلام. اطلاعات زیر در مورد منطقه ی یکی از دوستان مومن و امام زمانی و اینترنتی بنده هست که خیلی به من و وبلاگ سابقم لطف داشتند البته مدتیه ازشون خبری ندارم. این رو---به عنوان یه جور سورپرایز!!--- گذاشتم تا اگه یه وقتی از این طرفا اومدن بدونن که من به یادشون هستم

اَلْوَند یکی از قله‌های بلند ایران واقع در استان همدان است.

فراروی شهر همدان، کوهستان منفردی از انشعابات شرقی زاگرس مرکزی با عرصه‌ای به وسعت 1375 کیلومتر مربع، بزرگ‌ترین پدیده‌ٔ گرانيت زائي از دوران چهارم زمین‌شناسی بر اثر نفوذ توده‌های آذرین در نهشته‌های بازمانده از دوران پیشین بوجود آمده است.

این رشته‌کوه در شمال غرب به کوه خدابنده‌لو سنندج و کوه چهل‌چشمه کردستان و از جنوب شرق به بلندی‌های راسوند و کوه وفس اراک متصل است.

خط‌الراس آن، حد طبیعی بین شهر همدان و تویسرکان و بلندترین قله‌ٔ آن موسوم به الوند در 18 کیلومتری جنوب شهر واقع شده و ارتفاع آن 3574 متر از سطح دریا است.

{شهر الوند دومين شهر بزرگ استان قزوين در ۱۴ كيلومتري جنوب شرقي شهر قزوين ، در اراضي رسوبي دشت قزوين ( اراضي درجه يك و درجه دو كشاورزي ) واقع شده و موقعيت آن ۵۰ درجه و ۳۰ دقيقه طول شرقي و ۳۶ درجه و ۱۲ دقيقه عرض شمالي است .}

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:36  توسط عبد المهدی  | 

قبولی در دانشگاه رو به همه ی اونایی که این روزا وارد دنیای آموزش عالی شدند تبریک میگم.هم کارشناسیا و هم کارشناسی ارشدا و هم به دکترا. ورودی های جدید مقدمتون رو گرامی میداریم. فقط یادتون باشه دانشگاه تازه اول راهه...

کمر همتتون رو محکم ببندین و با اراده ی قوی وارد دریای پر تلاطم دانشجویی بشین.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 15:7  توسط عبد المهدی  | 

سلام.

حتما" بارها شنیدین که میگن : به ما که رسید، آسمون طپید. امروز مصداق این جمله رو درک کردم.مصداق این جمله نسل منه. همون نسلی که بهش میگن نسل سوخته. امروز نتایج کنکور اعلام شد. توی آشنایان و اقوام از هرکی می پرسید یا پزشکی قبول شده بود یا داروسازی یا مهندسی یا ... . نکته ی جالب این بود که با رتبه هایی که داشتند اصلا" به نظر نمی رسید این قدر موفق بشن.البته اینکه اطرافیانم موفق شدند واقعا" منو خوشحال کرده بود ولی یاد خودم و زمان کنکور خودم افتادم. چقدر همه زحمت می کشیدیم. اونهمه شرکت کننده با ظرفیت پایین دانشگاهها و کلی مشکلات خاص خودش.

یه نگاهی که به گذشته کردم دیدم مشکل مربوط به من تنها نیست بلکه نسل من  نسل سوخته ای شده.

تولد:

 زمان جنگ بدنیا اومدیم. خاطرات کودکیمون با خاطرات جنگ یکیه. هنوز استرسهایی که به خاطر رفتن اطرافیان به جبهه به خونواده وارد می شد رو یادم هست. مارشهای عملیات که از تلویزیون پخش می شد.تحریم اقتصادی، حقوقهای پایین کارمندای دولت که پدر و مادرهای ما بودند. دولت هم که سیاستهای تبلیغ افزایش جمعیت رو پیش گرفته بود تا ...

تحصیل:

بعد هم که پا به مدرسه گذاشتیم کلاسهای شلوغ، امکانات پایین، بچه هایی که به خاطر موشکباران از شهرهای دیگه اومده بودن ، خیلی از همکلاسیها که پدرشون شهید شده بود و...

دانشگاه:

پشت سد کنکور رسمون کشیده شد.شرکت کننده های زیاد، ظرفیت پایین دانشگاهها، بعد از ورود به دانشگاه هم که بحث سیاسی بود و اصلاحات خاتمی و نسل جوان و شعارهای مزخرفی که مسئولین فکر میکردن نیاز نسل جون فقط اینه که آقایون شعار بدن ما به نسل جوان اهمیت می دهیم،نسل جوان امید کشور ماست و از این چرت وپرتهایی که نه من و نه هم نسلیهای من هیچ وقت باور نکردیم. امکانات پایین دانشگاهها، استادهای فسیل شده ای که جزوه هاشون مال عهد عتیق بود و....

کار:

 فکر کنم برای این قسمت چیزی ننویسم بهتره. یه نیگاه به دور و برتون ندازین

اخلاق:

 شکافی که بین نسل من با گذشته و آینده افتاد ما رو به گردابی انداخت که اسمش رو گذاشتن تهاجم فرهنگی. یادمه از بچگی این رو میشنیدم ول هیچ وقت ندیدم کاری بکنن. آخه این که به چهار تا جوون گیر بدی چرا موهات اینجوره، چرا آستینت فلانه که نشد مبارزه با تهاجم فرهنگی.  من با بدحجابی و .. مخالفم و واقعا" اعصابم رو خورد میکنه ولی دلیلش چیه؟ هیچ مسئولی تا حالا درست ن و نسل من رو درک نکرده. نه هاشمی، نه خاتمی ، نه احمد ونه هیچ کس دیگه نفهمید که درد نسل من چیه. دنبال چیه. نسل من دوست داره براش ارزش قائل بشن. آدم حسابش کنن.بهش اعتماد کنن .بهش مسئولیت بدن. فقط به چشم یه نسل فاسد بهش نگاه نکنن.

آینده:

بحرانهای مدیریت، بزرگتر شدن فاصله های طبقاتی، در حسرت یک سرپناه ماندن، سر در گمی بیشتر، و تکرار هر چه بیشر این سوال: که چی؟

خیلی آینده:

مشکلات بازنشستگی، خانه ی سالمندان، کارتهای بی اعتبار منزلت!!، نداشت پس انداز برای خرید یک متر قبر ، شلوغی سردخونه ها، کمبود کفن و کافور و صدر و...، ...

خیلی خیلی آینده:

هم نسلیهای من پشت در کنکور سوالات نکیر و منکر تو اون دنیا وایستادن. ظرفیت بهشت تکمیل شده... و بقیه ی ما رو میفرستن جهنم تا کاملا" معنی نسل سوخته تعبیر بشه...

                           " که چی بشه؟"

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 14:8  توسط عبد المهدی  | 

۱- تولد دومین اختر تابناک آسمان عصمت و امامت  حضرت امام حسن مجتبی را تبریک عرض میکنم.

( دقت کردین که چقدر امام حسن غریب هستند؟ حتی تولدشان هم در ایام رمضان افتاده و در طول روز نمیشه یه جشن حسابی گرفت. ۵ تا صلوات به عنوان چشم روشنی به حضرت زهرا هدیه کنیم)

۲- به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید

 

شاعری وارد دانشکده شد؛

دَمِ در

ذوق خود را به "نگهبانی" داد!!....

*******************************

نانوایی ز قضا شاعر شد

شاعری را غمِ نان

                      کاسب کرد!

*******************************

شاخه ای گل در دست

شاعری قامت بست

بعد با نام خدا

چند رکعت تن گل را بوئید...

 (شادی روح استاد سید حسن حسینی صلوات)

**************************************************

۳- برام خیلی دعا کنین. گرفتارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:20  توسط عبد المهدی  |