|
رکعتان فی العشق لایصح وضوءهما الا بالدم (دو رکعت نماز عشق جز با وضوی خون صحیح نمی باشد)
|
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط،چه حاجت روی زیبا را؟
سلام رفیق و یار همیشگی من... منم،مزاحم همیشگی. از دیشب که اون خبر تلخ رو شنیدم خیلی پریشونم.خدای من، خدای خوبم،هیچ وقت دستی به طرفت دراز نکردم که خال برگرده. تو خیلی خوبی هرچند من فقط وقتی توی گرفتاریا افتادم یاد تو بودم. دل من سیاهه،می دونم. تمام اعضا و جوارح بدنم رو به گناه وادار کردم، می دونم... خیلی وقتا به حرفت گوش ندادم، می دونم.... اما رفیق شفیق، مهربونم، تنها امید من...من به جز تو کیو دارم؟ الهی و ربی من لی غیرک؟یا غیاث المستغیثین،یا دلیل المتحیرین،یا آمال العارفین، یا راحم المساکین ... خدای خوبم،مگه بدا دل ندارن؟
خداجون ..منو خوب میشناسی، خیلی سمج هستم. این دفعه هم تا شفای این بنده ی مؤمن و مهربونت رو ازت نگیرم دست بردار نیستم. به کوچکی دستای من و به سیاهی دلم نگاه نکن، مثل همیشه به بزرگی و لطف و کرم خودت ببخش. به پدر و مادرش رحم کن..به جوونیش یا ارحم الراحمین. آخه یه دختر 24 ساله، با این همه استعداد و ذوق و ایمان، با کلی آرزو وارد تحصیلات تکمیلی شد تا یه دردی رو از رو دل این مردم برداره..حالا وسط این همه آدم ظالم و جانی، باید این فرشته ی زمینی به یه بیماری نادر دچار بشه؟ قربون مصلحتت برم ولی خداجون خیلی سخته... کمکش کن،شفاش بده .نوکرتم
(شمارنده ی وبلاگ رو به یاد ۱۱۰ که ابجد اسم سرور عشاق عالم علی (ع) است از ۱۱۰ آغاز کردم)
سلام یگانه معشوق و معبودم. آمده ام تا سیلاب اشکم را در دامنت رها کنم. آمده ام تا بغضهای گرفته ی دلم را فرو ریزم. آمده ام تا آنقدر در بزنم این خانه را... تا در به رویم واکنی.
باز هم مثل همیشه اشتباه کردم.درب خانه ی تو هیچ وقت بسته بنود. این من بودم که همیشه بی معرفتی کردم و دست رفاقت خود را بر درب خانه ی پر مهر تو نرساندم. دستی که باید از دل برمی آمد و نه از گل. گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟
محبوب من... دیریست خلوت دلم را به روی غیر تو گشودم.دلی که حرم توست و در این حرم غیر از تو هیچ کس نباید وارد شود. هر آنکس که قصد کند در این حرم قدم بگذارد باید پاک باشد و مطهر.ابتدا باید اذن ورود از تو بگیرد. اما من به دنیا و مافیها اجازه ی ورود دادم.من چه کاره ام؟ من اصلا" در برابر عظمت لطف تو صفر بر روی بی نهایتم.معنا ندارم. محلی از اعراب برای من نیست. اگر نفسی می آید و دلی می تپد باید برای تو باشد و از تو بگوید.خانه ی توست.من خودم نیز حق ورود به آن را ندارم گر به اذن تو ای مهربانترین.
معشوق من.. دلم را برای خودت حفظ کن.
شرم دارم از اینکه بزرگی چون تو..مهربان و قدرتمندی همچون تو... عاشق عصیانگر پریشان حالی همچو من گشته است و من ناز می کنم.ای همه ناز .وای بر من. وای بر من
نی خودم رو برداشتم و اومدم تا اینجا برای دل خودم نی بزنم و غزل بخونم.توی کلبه ی درویشی خودم. که پنجره ی اونو واسه شما باز گذاشتم. میخوام این قدر نی بزنم تا از سوز نی اینجا هم خودم بسوزم و هم نی و هم کلبه ام. باید سوخت تا به او رسید.
یا رفیق
گاهی اوقات انسان دوست دارد که در جای خلوتی با خود به خلوت بنشیند و سر در گریبان تفکر و تعمق فرو بر و لختی در هستی و هدف خود بیاندیشد و گمگشته ی خودش را که خود اوست بیابد...این جای خلوت هرجایی می تواند باشد. از دل کویری برهوت گرفته - که در آن هیچ چیز جز شرنگ سوخته ی آفتاب عطش او را سیراب نخواهد کرد و همسایگان باصفای کلبه ی گلی اش درختان گز و طاق کهنسالی خواهند بود که سالها خود همسایه ی آفتاب بوده اند و روزی خور سفره ی بیکران کویر که هیچ کس را توان آن نیست تا در نگاه یا نگاههای آغازین انتهای پر رمز و راز این اسوه ی صبر و قناعت را بیابد..و شاید توانست در همین کویر جای پاهای "ابوذر غفاری" در صحرا را به بوسه ی دیدگانش بنشاند-
تا عمق جنگل.. کلبه ای چوبی ... پیرامونش را صدای غرش زیبای درندگان و آواز دلنشین پرندگان فرا گرفته و بوی عطر گیاهان وحشی هر موجودی را مست می کند و او را وامی دارد تا از عمق جانش در این هوا نفس بکشد....
ویا کلبه ای سنگی... وشاید بهتر باشد بگویم غاری زیبا در دل کوهستانی دور و همسایه ی آبشاری زیبا تا هرصبح با موسیقی دل انگیز آب مناجات خود را با خالق آن آغز کند و استقامت را در محضر کوه به شاگردی بنشیند و به یاد آورد آنگاهی را که همین کوه با تمام ابهتش در پیشگاه خاق یکتا چون پشم حلاجی شده ای خواهد شد....
شاید این کلبه ی ما بر لنجی بنا شده باشد دروسط دریا..نزدیک جزیره ای سبز.. در مجاورت موجودات دریایی از آنچه که ما آدمیان وحشی اش می دانیم تا آنچه که برای تجارت و کسب وکار به تمجید و تعریفش می نشینیم ؛ چون خاویار.. حال باید قضاوت را به همان موجودات به اصطلاح وحشی بسپاریم تا ببینیم چه صفتی را به انسان متمدن قرن 21 خواهند داد...بیگمان خلوت در چنین جایی نیز زیبا خواهد بود و درس آموز...
می توان گفت و نوشت و خواند... در زندگی مدرن شهرنشینی هرجایی را می توان در خاطر آورد تا لمحه ای به تفکر و تعمق نشست.. اما فقط می توان در خاطر آورد،چون دیریست مدرنیته آسایش روانی ما را ربوده است...درست همان زمانی که آسانی را برایمان به ارمغان آورده بود. گویی این مدرنیته شریک دزد و رفیق قافله بود. نمیخواهم بگویم دانش و تکنولوژی و .. بد است.. نه.. اما زمانی که این دانش سبب شد تا خودمان را گم کنیم و حتی جایی برای دوباره یافتمان نیابیم می شود تیشه به ریشه ی وجود آدمیت.... گاهی باید بیاندیشیم.این حق ماست.
بگذریم... از آنجایی که من خلیفه ی خدا گشته ام و اشرف مخلوقات هستم این بار می خواهم در همین دنیای مجازی کلبه ی دنجی بنا کنم تا در آن عاشقانه با یگانه معبود و معشوق خودم به مغازله و مصاحبه بنشینم و وجودم را در این کلبه ی محقر در پیشگاه مقدسش فنا کنم. آنچه اکنون شاهدش هستید پنجره ایست رو به آفتاب تا توفیق داشته باشم رواق منتظر چشم خود در این کویر و دریا و جنگل و کوه مجازی که در دلم بنا نموده ام را آشیانه ی شما سازم و چه خلوتگاهی حقیقی تر از آنچه که در دل بنا شود.دلی که حرم امن الهی است. وارث آدم
*********************************************
قایقی خواهم ساخت.... خواهم انداخت به آب...
دور خواهم شد از این خاک غریب...
پشت دریاها شهریست؛
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است...
دست هر کودک ده ساله ی شهر،
شاخه ی معرفتی است ...
*********************************************
به نام خدا و سلام؛
که با هر کدام آغاز کنیم فرقی نخواهد کرد؛ چرا که هر دو نام خداوند یگانه و بی همتاست.