تبليغاتX
ر کعتان فی الع ش ق
رکعتان فی العشق لایصح وضوءهما الا بالدم (دو رکعت نماز عشق جز با وضوی خون صحیح نمی باشد)
 شاید دیگه ننویسم...یکی هست که میدونه چرا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:18  توسط عبد المهدی  | 

 

 

عاشق نشدی وگرنه میدانستی....

 

                                 پاییز بهاریست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:7  توسط عبد المهدی  | 

در بهار زندگي رفتي سفر تو بي خبر
اي مانده بر كاشانه ام جاي تو خالي

نازنين دردانه ام نشكن دل ديوانه ام
اي در خزان خانه ام جاي تو خالي

من كه خود يار توام از جان خريدار توام
اي نازنين از من چه خواهي؟
بر تو من رو كرده ام با عشق تو خو كرده ام
ديگر جز اين از من چه خواهي؟

بي تو آهنگ محبت در فضاي خانه من مرده آری
ناز دلبر
قاب عكس پر غباري پيش چشمم از تو دارم یادگاري
ناز دلبر

اي دو چشمت آسمان آرزوهاي محالم
پر نگيرم تا غم تو مي زند سنگي به بالم
اي گشوده بي خبر همچون پرستو بال و پر
تانا كجا كردی سفر آخر كجايي؟

انتظار من مگر هرگز نمي آيد به سر
كي سوي من اي همسفر پر مي گشايي؟

بهترين تصوير عمرم عکس ناز نازنيني از نخستين ديدن توست
خوشترين آهنگ عمرم يادگاري دلنشين اولين خنديدن توست

كاش بيايي از سفر تا من به عشق با تو بودن پر درآرم
ناز دلبر
كاش تو باشي پشت در تا من به شوق در گشودن پر درآرم
ناز دلبر

اي دو چشمت آسمان آرزوهاي محالم
پر نگيرم تا غم تو مي زند سنگي به بالم
اي گشوده بي خبر همچون پرستو بال و پر
تانا كجا كردی سفر آخر كجايي؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:38  توسط عبد المهدی  | 

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

(( محمد اقبال لاهوري ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:4  توسط عبد المهدی  | 

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‏بینیم که مردان خدا بیش از هرکس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که با درد و رنج انس گرفت است. درد، دل آدمی را بیدار می‏کند، روح را صفا می‏دهد، غرور و خودخواهی را نابود می‏کند، نخوت و فراموشی را از بین می‏برد، انسان را متوجه وجود خود می‏کند.
انسان گاه‏گاهی خود را فراموش می‏کند، فراموش می‏کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان، که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچیز و آسیب‏پذیر است، فراموش می‏کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی‏پاید، فراموش می‏کند که جسم مادی او نمی‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و قدرت می‏کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی‏خبر از حقیقت تلخ و واقعیت‏های عینی وجود، به پیش می‏تازد و از هیچ ظلم و ستمی روگردان نمی‏شود. اما درد آدمی را به خود می‏آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‏کند، و دست از غرور کبریایی برمی‏دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت‏طلبی و غرور را می‏‏فهمد و آن را توجیه می‏کند...

(عارف واصل، استاد شهید، دکتر مصطفی چمران)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:19  توسط عبد المهدی  | 

این دو سه تا پست آخری یه خورده فلسفی شد.( خدا به دور!! همین مونده بود که من بشم قاطی فلاسفه!! کجایی افلاطون جون؟ منم پسر خاله ت!!)

پرسیده بودم چیکار کنیم که این زائدات وارد روح و قلب ما نشن. راستش یه مقداری خودم فکر کردم( نتیجه ی اخلاقی: پس من فکر هم می کنم!!) یه کمی هم از این و اون پرسیدم. برایندش یه نتیجه ی خوشگل شد که واسه خودم خیلی مفید بود.

* چون بحث رو با رایانه شروع کردیم پس اجازه بدین با رایانه هم جمعش کنم. گفتم رایانه بعضی وقتا اطلاعات اضافی واردش میشه و دیگه جایی واسه ورد داده ی جدید نمیذاره. گفتم مغز و روح ماهم گاهی اوقات یه چیزای الکی و گاهی مضر واردش میشه که جایی واسه ورودی جدید چی؟ نمیذاره.

** اطلاعات رایانه از کجا وارد میشه؟ رایانه یه سری سخت افزار برای ورود داده داره. اگه قبل از اینکه چیزی واردش بشه چک بکنیم خب اینا وارد نمیشه. حتی شاید اگه مواظب نباشیم ویروس وارد رایانه مون بشه. (من میدونم که اگه بیشتر از همیشه به رایانه نیاز داشته باشی و در کمال ناجوانمردی ویروسی شده باشه و وسط کار دستت رو بذاره تو پوست گردو یعنی چی. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!!) . میخوام بگم حفاظت از ورودی داده ها خیلی مهمه. شاید نیاز نباشه که من وقتی میخوام اطلاعات وارد کنم 10 بار موسم رو چک کنم. یا مثلا فن کیسم رو نگاه کنم. اینا باید سالم باشن ولی نقشی توی ویروسی شدن کامپیوتر من نداشته باشن.

*** من هم به عنوان یه انسان یه سری اندام دارم که مرکز ورود داده هستن. گوش، چشم و ... . (بی ادب! چرا وسط بحث فلسفی فکر بد میکنی؟؟) اگه من مواظب باشم که چشمام هر چیزی رو نبینه، اگه مواظب باشم که گوشام هرچیزی رو نشنوه این زائدات و مضرات چه جوری قراره وارد روح و دل من بشه؟؟؟ یه روز یه اس ام اس قشنگ واسم اومده بود که شاید بی ربط نباشه:" به چشمانت بیاموز که هرچیز ارزش دیدن ندارن، به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد" ممکنه هزار جور از این چیزا دور و بر من باشه اما این منم که باید مواظب رایانه م باشم . مواظب دل و روحم باشم.مگه نه؟ خودتون مصداقهای این ویروسهای روح رو خیلی بهتر از من میدونین. تیرهای شیطان!!!

**** حالا اگه یه موقع اینجور چیزا سر غفلت و ... وارد شدن باید چی کار کنیم؟ دیگه بگیم آب از سرمون گذشته؟ بذاریم تمام فایلامون ویروسی بشه؟ بذاریم اینقدر حافظه ی درایو پر بشه که دیگه هیچی وارد نتونیم بکنیم؟ ببخشینا ولی به نظر من خیلی نتیجه گیری مزخرفی میشه. پس چیکار کنیم؟ ای ول..دمتون گرم.. یه ویروس کش قوی میتونه مشکل ما رو حل کنه.

*****

فکر میکنین آنتی ویروس روح ما چیه؟ من فکر می کنم" استعینوا بالصبر و الصلوة" . از صبر و نماز کمک بگیریم. ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر. نماز جلوی فحشا و منکر و زشتی رو میگیره و این یعنی ویروس کش دیگه ،درسته؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 0:56  توسط عبد المهدی  | 

سلام.توی پست قبلی در مورد اینکه گاهی اوقات مغز ما به دلیل انبوه اطلاعات بیفایده و بی ربط به هم امکان دریافت ورودی جدید رو نداره صحبت کردم. اما در این پست میخوام در مورد یه نکته ی بسیار مهمتر و یه نتیجه ی اخلاقی مهم تر براتون بگم.امیدوارم مفید باشه:

* ببینین دوستان من، نظام عالم یه جوری همه چیزش به هم مربوطه.البته این یه موضوع کاملا واضحه چون حکمت خدا اینو اقتضا می کنه که همه ی کاراش بی عیب و نقص باشه و در حد اکمل باشه.

** دنیا پره از خوبیها و توفیقاتی که خدا برای ما قرار داده تا بتونیم مسیر کمال خودمون رو به نحو احسن طی کنیم. به قول یه اندیشمند: (ای بشر، کانون خوشبختی و بدبختی در دست خود توست؛ آینده همان است که امروز می اندیشی). یه جور دیگه بگم. فرض کنین توی یه رودخونه قرار داریم و به ما یه ظرف دادن که از طلاهایی که توی این رودخونه وجود داره پر کنیم.البته توی این رودخونه سنگهای بی ارزش هم زیاد وجود داره. بیرون از رودخونه به ازای هر چقدر طلا جمع کرده باشیم بهمون پاداش میدن. مسلمه که اگه سنگهای بی ارزش جمع کرده باشیم هیچ پاداشی گیرمون نمیاد. اگه ظرفمون رو از سنگای بی ارزش پر کنیم دیگه جایی واسه طلاها نمیمونه.

*** یه مثال دیگه: از آسمون بارون میاد. توی بیابون گیر افتادیم حسابی هم تشنه مونه. اگه آب نخوریم میمیریم. یه ظرف داریم. اگه این ظرفمون رو زیر بارون بگیریم پر از آب پاک وزلالی میشه که هم عطشمون رو رفع میکنه و هم از خوردن اون آب لذت میبریم. دقت کنین که در صورتی اون ظرف پر آب میشه که خالی باشه.

**** بعضی موقعها غر می زنیم که اصلا من هیچوقت توفیق ندارم کار خوبی انجام بدم. یا اینکه میگیم من بدشانسم. اگه لب دریا هم برم باید با خودم (روم به دیوار!)آفتابه ببرم!! و از این جور حرفا. یا اینکه : ما کجا و خونه ی خدا. یا اینکه :( نعوذ بالله) دیگه خدا هم ما رو فراموش کرده!! و از این جور حرفا.

***** حالا پازل بالا رو کنار هم بچینیم ببینیم چی در میاد:

دنیا پر از خوبیه و رحمت خدا از در و دیوار میریزه ، همه چیز توی طبیعت به هم ربط دارن ، طبیعت در مسیر کماله ، ظرف ما محدوده ، ما تشنه ی رحمت خداییم، دنبال پاداش، دست خودمونه که ظرفمون رو با چی پر کنیم ، آب و طلا یا سنگ و خاک؟

****** یه وقتای روح ما هم نیاز داره که از خیلی چیزای زائد و باطل خالی بشه تا فضای خالی برای دریافت خیر از طبیعت فراهم بشه و الا حتی اگه بخواییم هم نمیتونیم از این همه رحمتی که توی دنیا وجود داره بهره ای جمع کنیم. اگه چیزی جمع کنیم فایده ش به خودمون میرسه. پس روح ما هم نیاز داره که گاهی DISK DEFRAGMENTER واسش استفاده کنیم. تا یه موقع اگه قرار باشه توفیق نصیبمون بشه روح و قلبمون  ERORنده. کینه و نفرت و میل به گناه و ... میتونن از اون اطلاعات زائد و مضر باشن. دلمون رو ازشون خالی کنیم. بگذاریم که احساس هوایی بخورد.بدیها مثل یه ساعت شنی همونطور که دلمون رو پر میکنه،مغز و روحمون رو رو از خوبیها خالی میکنه.ماه رمضون فرصت خوبیه واسه اینکار. حالا برای اینکه این جور چیزای زائد و گاهی مضر وارد دل و روح و مغزمون نشن باید چی کار کنیم؟ راهنماییم کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:54  توسط عبد المهدی  | 

سلام

اول از غیبت طولانی مدتم عذر خواهی میکنم. سر فرصت اگه خدا بخواد توضیح میدم.

* تا حالا شده که احساس کنین مختون EROR  میده؟ بذارین واضح تر بگم؛ تا بحال شده که احساس کنین یه مطلب خیلی ساده رو نمیتونین به ذهن بسپارین؟ یا برعکس، یه مطلب خیلی ساده رو که توی ذهنوتن سپرده بودین نمی تونین دوباره بیاد بیارین؟! مثلا" یه شماره تلفن ساده، اسم یا چهره ی یه نفر، یا در یه حالت بدتر سر جلسه ی امتحان پایان ترم...

یا گاهی از اوقات میشه که نیاز داریم یه مسئله رو تحلیل کنیم و از ابعاد مختلف اون رو بررسی کنیم .حالا این مسئله ممکنه یه مسئله ی سیاسی یا اجتماعی باشه و یا اینکه موضوعی مثل خرید یه وسیله یا انتخاب همسر یا دوست یا هر چیز دیگه ای باشه؛ اما... اما بر خلاف همیشه میبینیم که توی خان اول تحلیل، بنزین کم آوردیم!!! ( البته فرض کنین هنوز بنزین سهمیه بندی نشده!!). یعنی آدم میبینه که توی سطحی ترین تحلیلها هم کم میاره.اصلا نمیتونه یه ساختار و یا شاخص مناسب برای انتخاب و یا تحلیلش پیدا کنه،چه برسه به اینکه تصمیم گیری کنه...

راستش من خودم گاهی مواقع این اتفاق برام میافته و توی اون شرایط که بعضی مواقع امرجنسی و بحرانی هست واقعا اعصابم به هم میریزه و این خودش میشه قوز بالا قوز .

** امروز وقتی اومدم پای رایانه م دیدم هشدار میده که فضای درایو C خیلی کمه. رفتم داخل درایو و یه خورده بهش سر و سامون دادم. یه چیزای اضافی رو پاک کردم و بقیه ی فایلا رو هم سپردم دست DISK DEFRAGMENTER تا واسم مرتب کنه. یه چیزی حدود یه گیگابایت خالی شد. یعنی یه گیگابایت الکی توی حافظه داشتم. مثل یه خونه که وقتی وسایل توش به هم ریخته باشه نمیشه یه وسیله ی جدید مثل یه کمد آورد اونجا. اما وقتی مرتب میشه امکان اینکار فراهم میشه.

حتما میگین خب این دوتا موضوع چه ربطی به هم داره؟!! بعد از این که فایلا مرتب شد یه لحظه یاد اون مشکل اولی که گفتم افتادم. با خودم گفتم خب حافظه و مغز من هم همین طوریه دیگه. بعضی وقتا اونقدر چیزای الکی از قبیل بحثهای بیهوده و علوم لاینفع و ... توش میریزم و اینا اونقدر بهم بی ربط هستن که با وجود ظرفیت خالی توی مغز دیگه جایی برای ورود داده ی جدید یا بکار افتاد پردازشگر نمیمونه و به قول یاروگفتنی چی؟ مخ هنگ میکنه !!

*** نکته های اخلاقی بحث:

1- مغز ما هم گاهی اوقات نیاز به DISK DEFRAGMENTER   داره!!! یعنی نیاز هست که یه سری چیزای الکی رو ازش حذف کنیم و بقیه ش رو هم مرتب کنیم.

2- یه نکته اخلاقی دیگه هم داره که توی پست بعدی میذارم البته خوشحال میشم اگه یه وقت عزیزی به این وبلاگ آماتوری و سوت و کور سر زد و به اون نکته پی برد واسم کامنت بذاره...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:52  توسط عبد المهدی  | 

شاه کولیها ی قلبم...

این آتشی که اینبار بر گردش طواف میکنی ، شعله ی کوچک یک شمع نیست

تا با نسیمی خاموش شود

شاه کولیها... هر نشان مقدسی که در نهان داری همراه رقصت کن؛

این آتش مقدسی است...

هر باد که بوزد دامنه اش بیشتر خواهد شد

سرخی آنرا بنگر... حکایت خون هزاران عاشق را در خود نهان دارد

حرارتش را به نظاره بنشین ... سوزندگی قلب صدها مجنون را به ارث دارد

این آتش عشق است

پس بزن موسیقی زیبای آبا و اجدادی ات را

زلف پریشان و کن وبرقص... طواف کن شعله های با شکوهش را

فرهاد روزی هزار بار لب بر این آتش نهاده است

برقص... گریه کن... بخند... نعره بزن..

 چه نیکو زمانی را برگزیده ای برای سماع...شاه کولیها

خلوت شب.. چه سوز غریبی دارد اینبار نغمه هایت

آسمان را به گریه انداخته ای با رقصها و آوازهایت...

گریه ی آسمان این آتش را فروزنده تر خواهد ساخت...

... همین است ... درست میروی... در آغوش بکش این آتش مقدس را...

شاه کولیها ... کجایی؟ صدایت را نمی شنوم... رقصت را نمی بینم...

این آتش چرا شعله ور تر گشته است؟ ...

...خوشا به حالت کولی صوفی من... این سوختن مبارکت باشد...

خاکسترت را در کدام مسجد و دیر و صومعه وخانقاه و کلیسا بر باد دهم؟

 راستی.... تو در کدام وادی دو رکعت نماز عشق را خوانده بودی؟

مرا نیز با خودت همسفر کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:30  توسط عبد المهدی  | 

سلام.

جمعها و تشکیلاتهای خاص رفتار مخصوص خودشون رو می طلبند. هر جاییکه آدم میره باید یه جورایی خودش رو با رفتار اونا وفق بده.منظورم ظاهر سازی و اینجور حرفها نیست.منظورم تناسب با شرایط موجود جامعه به عنوان یه عضوی از جامعه است.طرز صحبت کردن آدم، ادبیات کلامیش، طرز لباس پوشیدنش و... همه برای مخاطبمون مهمه.حالا این مخاطب ممکنه یه فرد باشه یا مجموعه ای از افراد.

حتما" همه ی ما دوست داریم همیشه خودمون باشیم.راحت.اونی که هستیم. ولی خوب شرایط جامعه این رو می پسنده...

ولی من یه جایی رو میشناسم که اصلا" مهم نیست چه لباس داری، چه جوری حرف می زنی،لهجه ات چیه،قیافه ت چه جوریه واز اینجور چیزا. وقتی میخوای اونجا تقاضا کنی نیاز نیست بگردی دنبال کلمات قلنبه سلنبه و خاص اداری که منظورت رو بیان کنی. اونجا مهم اینه که قدم جلو بذاری.یا نه اصلا نیاز به قدم گذاشتن هم نیست. اونجا میتونی چشماتو ببندی و توی دلت هر حرفی که داشتی بزنی. خیلی مهمه... آدم بره پیش پادشاه عالم بدون اینکه نیاز به وقت قبلی و تشریفات اداری داشته باشی. میتونی هر آرزویی که داری و هر گرفتاری ای که داری رو بیان کنی و منتظر جواب باشی. خودش میگه :منو صدام کنین تا جوابتون بدم. میگه اگه یه قدم بیای ده قدم میام.خلاصه اینکه خیلی بارگاه باصفایی داره. بارگاهش خیلی نزدیکه...همینجا توی دلمون، حتی اگه دلمون سیاه باشه. ولی یه جورایی نامردیه که پادشاه عالم، بارگاهش رو بسپاره دست ما و ما اون رو الکی آلوده کنیم و هر کس و ناکسی رو راه بدیم. اوس کریم خیلی لوطیه و بامرامه ممکنه حتی به رومون هم نیاره ولی خب در دیزی بازه .... .

حالا بیاین چشمامون رو ببندیم و یه سر بریم بارگاه ملکوتی حضرت الوهیت، به دلمون، رک و پوس کنده حرفمون رو بزنیم و بگیم اوس کریم از همون روزی که ما رو آفریدی ، به غیر از معصیت چیزی ندیدی، خداوندا به حق هشت و چهارت، زما بگذر شتر دیدی...ندیدی

امشب شب قدر است . مخلص همه ی شما که دلاتون رو واسه پادشاه عالم حفظ کردین.واسه من روسیاه هم دعا کنین تا آدم شدم... وارث آدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:41  توسط عبد المهدی  |